تبليغاتX
الهه ناز

الهه ناز

شعر - عکس - عاشقانه

فردا نمی شود...!

برداشتند٬سق تو را با نمی شود
با شاید و اگر چه و اما نمی شود
اما گذاشتند بمیرم در آینه
با فرض اینکه آینه رسوا نمی شود
دریا اسیر ماهی کوچک نبود و نیست
ماهی دچار آبی دریا نمی شود
باز است راه و جاده دراز است٬این عجب
دلبسته ام ٬چنان که دلم وا نمی شود
خورشیدکم ٬کجای شب تیره خفته ای؟
که سال ها گذشته و فردا نمی شود
دارد درون آینه خون گریه می کند
ابری که توی ذهن خودش جا نمی شود
"حوا " هنوز فکر جهیزیه منست
من فکر این که " آدم " پیدا نمی شود
                                                       

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت   توسط الهه ناز  | 

بانو

دلتنگم و بارونی غمگینم و زندونی
ازرده دلم بانو ٬بانو تو که می دونی
هی گمشده ی تقویم از دلهره سرشارم
این فصل شکفتن نیست وقتی تو رو کم دارم
از غربت بین ما انگار نمی ترسی
دلواپسم از دوریت می دونی و می پرسی
من کوه ترین بودم اندوه تو ابم کرد
اندوه منو بشناس بانو به خودت برگرد
تکرار یه کابوسه هر لحظه و هر روزم
با وحشت تنهایی می سازم و می سوزم
از همهمه می ترسم می ترسم از این مردم
می ترسم از این کابوس از این من سر در گم
شاید که تو حق داری من کوچه ی بن بستم
بی پرده بگم بانو از دست خودم خستم
می ترسم از این غربت از این من شاعر کش
دلتنگ تو می مونم بانو به سلامت خوش
                                                               علی احمدی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت   توسط الهه ناز  | 

تو مثل ستاره

تو مثل ستاره
پر از تازگی بودی و نور
و در دستت انگشتری بود از عشق
و پاکیزه مثل درختی
که از جنگل ابر برگشته باشد
                
              ***
        سر آغاز تو
مثل یک غنچه سرشار پاکی
زمین روشنی تو را حدس می زد
تو بودی هوا روشنی پخش می کرد

               ***
              و من
هر گلی را که می دیدم از
دستهای تو آغاز می شد
و آبی که از بیشه دور می آمد آرام
           بوی تو را داشت

                   ***
من از ابتدای تو فهمیده بودم
که یک روز خورشید را خواهی آورد
        دریغا تو رفتی
        هراسی ندارم
    مهم نیست ای دوست
       خدا دستهای تو را
          منتشر کرد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت   توسط الهه ناز  | 

وه که دلم کباب شــــد زآتش بی نوائیـت
تا تو جدا شدی ز من سوختم از جدائیت
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت   توسط الهه ناز  | 

در نیمه های یک شب تابستان
لبریز از ترانه و اوازم
می خواهم این سکوت لبالب را
با شعرهای تازه بیاغازم
من شاعری که با همه تنهایی
سرشارم از غرور هم اوایی
امشب به روی صحبت این مردم
بیش از تمام پنجره ها بازم
می خوام آن شهاب رها باشم
کز اوج این سیاهی بی ساحل
با شوق یک تجلی نورانی
خود را به پای مرگ بیندازم
ای کاش حرف های نگاهم را
فریادهای زخمی آهم را
یک پنجه از سه تار تب آلودی
آهنگ می چکید به آوازم
یک روز خواهد آمد و می بیند
من یک سه تار خوش نوا دارم
امشب در انتظار نمی دانم
خوابیده در کجای جهان سازم
سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ما دیده ایم
اگر دل دلیل است آورده ایم
اگر خون دل بود ما خورده ایم
اگر داغ شرط است ما دیده ایم 
اگر دشنه دشمنان ٬گردنیم

اگر خنجر دوستان گرده ایم
گواهی بخواهید ٬اینک گواه

ازین زخم هایی که نشمرده ایم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط الهه ناز  |